تبليغاتX
ویشکا


ویشکا


احساساتم درد می کند ... افکارم ورم کرده اند ...
انگار هر روز کسی
چاقویی تیز را تا دسته در من فرو می کند ...
و من سگ جان تر از آنم که بمیرم ...
دلم
چینی بند زده ایست ...
که هر روز می شکند و خردتر می شود ...
باشد که پودر شود ...
هر حرکتی که می کنم
اشتباه است!
انگار روی شیشه خرده راه می روم...
می خواهم شخصیتم را بشویم! چیزی نمی یابم...
انگار محو شده ام ... !
دلم تنگ است
دلم برای خنده هایم تنگ شده!!!
امروز لبانم به خطی صاف تبدیل شده
اگر بخواهم خنده را به آن بنشانم
باید کنار لب هایم را جر بدهم ...!
خون می ریزد...!
من می ریزم...!

نویسنده: z.e ׀ تاریخ: چهارشنبه یازدهم آذر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀



دلم یک شب تنهایی میخواهد

با یک عالمه تو

و تمام گوشه کنارهای آغوشت!!!

قول می دهم هرچه پس انداز دارم بدهم

فقط کمی نگاهم کن...



نویسنده: z.e ׀ تاریخ: شنبه بیست و سوم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀




هر کسی به چیزی می رسه که لیاقتش رو داره......

پس من اگه تو  رو ندارم تقصیر هیچ کس جز خودم نیست..........

این روز ها دارم  شک می کنم.....به خودم.....به حرفهام......به احساسم........

دارم فکر می کنم چرا دارم برای خودم از نبودنت جهنم می سازم؟........

دارم فکر میکنم چقدر تونستم منطقی باشم.....چقدر تونستم بین تو و زندگیم مرز درستی بذارم........

چقدر تو رو به خاطر خودت می خوام.......اصلا این تو هستی که می خوام یا این حس رو دوست دارم........دلم می خواد کسی رو دوست داشت باشم یا این فقط تو هستی که دوست دارم؟

همه این حرف ها به خاطر این حس حسادت که تازگی ها پیدا کردم.......

حسادت به  احساسات دیگران........به دوست داشته شدنشون........به اینکه راحت می تونن کسی رو که دوست دارن ببین......باهاش حرف بزنن.....

به همه چیزهایی که دارن اما من ندارم.......



حرف دلم از وبلاگ هیچکس

نویسنده: z.e ׀ تاریخ: شنبه بیست و سوم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀



خواهش ميكنم :

بي حوصلگي هايم را ببخش ،

بداخلاقي هايم را فراموش كن ،

بي اعتنايي هايم را جدي نگير ،

در عوض

من هم تورا مي بخشم

كه مسبب همه ي اينهايي !



نویسنده: z.e ׀ تاریخ: جمعه بیست و دوم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀



پروردگارا گریه نکن درست می شود

نویسنده: z.e ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


موهایش به میان انگشتانم لغزیدند ...

صدای قلبش در گوشم می پیچید ...

چشمانم را سخت به هم می فشارم ...

مرا به رویایم بازگردان ...!

نویسنده: z.e ׀ تاریخ: سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


آنقدر سرد شده ای
که حتی خلسه های دیازپام آخر شب هم
کمکی به مهربانتر شدنت در توهماتم نمی کند
من هم
از تو چه پنهان
از بس اساتید دانشکده
در گوشم از فولاد و آهن و بتن خوانده اند
که دیگر نازک اندیشی های حافظانه را از یاد برده ام
حالا
مهندس خوبی که نشوم
یاد گرفته ام
مقاومتم را بالا ببرم
زیر آوار خاطراتت...

نویسنده: z.e ׀ تاریخ: جمعه هشتم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


به جهنم
كه ديگر دوستم نداري!
و آنقدر اين جمله را تكرار مي كنند
كه خودم به جهنم مي روم.
گًر مي گيرم وْ
به توفكر مي كنم
و برايم مهم نيست
بدانم
سوژه ترانه هايت چه كساني هستند
مؤدبانه گريه مي كنم
و آرزوهاي زنانه ام
فرزندان نامشروع مي شوند
تا رفتنم
به جهنم را
حتمي كنند...!
نویسنده: z.e ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


این بار هم که



تاول پاهایم خشک شود



دوباره عاشقت می شوم



دوباره راه می افتم



دوباره



گم می شوم.

نویسنده: z.e ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


می ترسم وقتی

گفتی دوستم داری

و مرا در آغوش کشيدی

دنيا تمام شود ...!

نویسنده: z.e ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


دختری که از تو

دور

نبود

هنوز
دستهایت را می ستاید
نویسنده: z.e ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀



محکم خودم را در آغوش می گیرم ...

اینبار خودم ؛ خودم را دلداری می دهم !

اما باز آرام نمی شوم ...!
نویسنده: z.e ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


من از لغزیدن نترسیده ام
از آلوده شدن به گناه
از افتادن
و دوباره برخاستن
و یاس
از دلتنگی
از دیروزها
از تعصب ها
حسادتها
تنگ نظری ها
بن بست ها
نترسیده ام
از تمام آنچه نابود می کند
تمام آنچه بلند می کند
و بر زمین می کوباند
از دایره های بسته
شب های تلخ
سایه های در هم تنیده
و خاطراتی که گذشتند تا هرگز بازنگردند
هرگز نترسیده ام
من تنها و تنها از تو می ترسم ای لکه ننگ در میان تمام کلمات :
ای تسلیم!

نویسنده: z.e ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


حوصله حرف زدن ندارم
حوصله خنديدن هم
حوصله گريستن
به آسمان نگاه كن
و ميان هجاها زندگي كن
من
مدتهاست
كه به اين قفس بي در و پنجره
عادت كردم
و شوق پرواز را
به دست باد
سپرده ام

نویسنده: z.e ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


باران باشد ،

تو باشی ،

یک خیابان بی انتها باشد ،

به دنیا می گویم :

خداحافظ !
نویسنده: z.e ׀ تاریخ: شنبه یازدهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیت سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرقی میکند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی میکنم.

نویسنده: z.e ׀ تاریخ: شنبه یازدهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


جهان پیشینم را انکار می‌کنم،
جهان تازه‌ام را دوست نمی‌دارم،
پس گریزگاه کجاست!
اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟

نویسنده: z.e ׀ تاریخ: شنبه یازدهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


تو را نفی نمی کنم
تو را می آمرزم
تو می توانی
زشت
زیبا
هملت
دن کیشوت
تو می توانی از آن خودت باشی
این مهربانی من است که رام نمی شود !

نویسنده: z.e ׀ تاریخ: پنجشنبه نهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


فراموش مکن مرا

روح تو

تشنه ی مستی های تازه ایست

من

آنها را به تو خواهم داد ...
نویسنده: z.e ׀ تاریخ: پنجشنبه نهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست

شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست

منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم

اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم

هنوزم میشه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم آخر تو چشمات غصه می شینه

همه اشکاتو می بوسم میدونم قسمتم اینه

تو از چشمای من خوندی که ازین زندگی خسته م

کنارت اونقد آرومم که از مرگ هم نمی ترسم

تنم سرده ولی انگار تو دستای تو آتیشه

خوت پلکامو می بندی و این قصه تموم میشه

هنوزم میشه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست  ........

نویسنده: z.e ׀ تاریخ: پنجشنبه نهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


این فقط تو نبوده ای که اشتباه کرده ای
و اگر منصفانه نگاه کنیم
گناه من از تو سنگین تر است
در تمام این سالها
تو نتوانستی مرا بفهمی
ولی من
نخواستم تو راببینم
نخواستم تو را بفهمم
در تمام این سالها
تو می خواستی و نمی توانستی
و من نمی خواستم اما
می توانستم
می توانستم
نویسنده: z.e ׀ تاریخ: پنجشنبه نهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


حتي به مرگ هم

اميدي نيست

مي‌دانم

سنگ قبر من

از خودم، تنهاتر خواهد بود

نویسنده: z.e ׀ تاریخ: چهارشنبه هشتم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


تحقیر شدن درد دارد. دردش بیشتر از كتك خوردن است.

بیشتر از باتوم ، گاز اشك آور. آن قدر درد دارد كه از درد می توانیم تمام شهر را به گند بكشیم. ما تحقیر شدیم وقتی آن ماشین های مشكی را ریختید توی شهر تا مانتوهای مان را متر كنند، روسری هامان را بكشند جلو . ما خجالت كشیدیم وقتی از مهمانی كشیدین مان بیرون، وقتی تازیانه امان زدید. حتی قبل تر، مدیرتان ما را تحقیر كرد وقتی كیف مان را گشت، دفتر خاطرات مان را كشید بیرون ، خط به خطش را خواند ، همین جوری كه سرمان پایین بود و چشم مان اشك ریزان، همین جوری كه فكر می كردیم پس دفتر خاطرات داشتن جرم است؟ ناظم تان وقتی هر روز صبح بی آن كه نگران روح مان باشد، هی ابروهامان را چك كرد كه كم نشده باشد، از صف می كشید مان بیرون؛ « گوشهء دیوار! » پس قشنگ بودن جرم است؟ وقتی معلم دینی تان دهان مان را بست! پس عقیده داشتن، اندیشیدن جرم است؟ وقتی هی دروغ بافتیم برای رابطه هامان. این آقا برادرمه، پسر خالمه. آخر آن سال ها دوست داشتن، دوست داشته شدن، دوست بودن جرم بود !


این ها كه گفتم خیلی كمش بود. ما از نسل بچه هایی بودیم كه هی هر شب با حساب گناه هایی كه كردیم به خواب رفتیم ! هی با ترس جهنم زندگی كردیم . جهنمی كه قرار بود بسوزاند عقیده مان را و زیبایی و خاطرات مان را.

ما به اندازهء تمام سال های زندگی مان ، به اندازهء تمام روزهای خوب نوجوانی مان، تخریب شدیم و خجالت كشیدیم و مچاله شدیم. خواستم بدانید چه شد كه این شكلی شد. خواستم بدانید این رشته سر دراز دارد...


نویسنده: z.e ׀ تاریخ: دوشنبه ششم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀



ما ته نشین شده ایم

در خاطراتی اتفاق نیفتاده

دیگر هیچ حادثه ای

سیاه پوشمان نمیکند

ما سپیدها را هم

سیاه کرده ایم!!



نویسنده: z.e ׀ تاریخ: شنبه چهارم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


بی سبب نیست که…

هر چه بیش قدم پیش می گذارم

از تو دور تر می شوم

تو لحظه ی تولد منی…

نویسنده: z.e ׀ تاریخ: شنبه چهارم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


و تو

در نهایت

در چشمان کسی

اسیر می شوی

که تو را

درک . . . نه ،

ترک خواهد کرد

 

نویسنده: z.e ׀ تاریخ: پنجشنبه دوم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


رد بوسه ام را نگیر
به نیمکتی پوسیده می رسی
که حافظه اش را در باران
از دست داده است…



نویسنده: z.e ׀ تاریخ: پنجشنبه دوم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


ادعای عاشقی می کنیـــــــم
امـــــا
رنگ چشــمان مــــــادرمان را
از یـــــاد می بریـــــــم
نویسنده: z.e ׀ تاریخ: دوشنبه سی ام شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


دلم

تنگ شده است ؛

برای آغوشی ، که خیلی هم مطمئن نیستم ؛

« مال من باشد » ...!

نویسنده: z.e ׀ تاریخ: دوشنبه سی ام شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


وقتی نیستی

مثل کسانی می شوم

که دست و پایشان را گم کرده اند !

گویی

دستانم در دستانت جا می مانند ...

و پاهایم

همچنان همپای تو می پیمایند !

وقتی نیستی

بی دست و پا تر از همیشه ام ...!!!

نویسنده: z.e ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to vishka68.Blogfa.com / Theme by:
iTheme